امین شجاعی چهارشنبه ۴ فروردين ۱۳۹۵ - ۲۱:۰۰

معرفی دو رمان از انتشارات مروارید: «ساحل چپ»، که شالاموف در این کتاب از تجربه حضور خود در اردوگاه های کار اجباری دوره استالین نوشته و «وقتی هیتلر خرگوش صورتی مرا ربود» تجربه هایی است از فرار «جودیت کِر» نویسنده آلمانی از دست نازی ها.

«وقتی هیتلر خرگوش صورتی مرا ربود» رمانی است از جودیت کِر، نویسنده آلمانی که با ترجمه روح انگیز شریفیان از طرف نشر مروارید منتشر شده است. جودیت کِر نویسنده ای است که در دوران روی کارآمدن نازی ها در آلمان، به دلیل مخالفت پدرش با آنها و نوشتن مقالات انتقادی درباره شان، مجبور می شود همراه خانواده از آلمان فرار کند.

همین فرار، که چنان که در مقدمه ترجمه فارسی رمان آمده است در زمان نُه سالگی جودیت کِر اتفاق می افتد و تجربه های حاصل از این فرار، مواد خامِ رمان «وقتی هیتلر خرگوش صورتی مرا ربود» را فراهم آورده است. در مقدمه ترجمه فارسی، درباره آنچه نوشته شدن این رمان را رقم زده است می خوانیم: «جودیت کِر در برلین از پدر و مادری یهودی متولد شده است. پدرش آلفرد کِر نویسنده ای برجسته بود که به شدت با نازی های آلمان، حتی پیش از اینکه روی کار بیایند، مخالف بود و در مقاله هایش آنها را سخت مورد انتقاد قرار می داد. زمانی که هیتلر سر کار آمد، ناچار با خانواده اش از آلمان فرار کرد. در آن زمان جودیت نه سالش بود.

وقتی هیتلر خرگوش صورتی مرا ربود سرگذشت تجربه های او از این دوران است. فرار در آخرین لحظه، زندگی در دهکده ای در سوئیس، رفتن به پاریس و در نهایت مهاجرت به انگلستان بخشی از این دوران هستند. او در دو جلد دیگر، ماجراهای زندگی اش در لندنِ دوران جنگ جهانی دوم، رفتن به مدرسه هنر و سرانجام ازدواجش با نویسنده ای به نام نایجل نیل را بازگو می کند».آنچه در ادامه می آید سطرهایی است از رمان وقتی هیتلر خرگوش صورتی مرا ربود: «آخرین روزهای مدرسه ماکس و آنا خیلی عجیب بود. هنوز اجازه نداشتند به کسی بگویند دارند از آن جا می روند و خودشان هم در مدرسه آن را فراموش می کردند.

مثلا آنا از اینکه نقشی در تئاتر به او داده بودند خیلی خوشحال بود، اما بعدا یادش آمد که اصلا در آن ظاهر نخواهد شد. ماکس دعوت جشن تولدی را قبول کرده بود که هرگز به آن نمی رفت. آن وقت راهی خانه ای می شدند که اتاق هاش روزبه روز خالی تر می شد و وسایل شان داخل صندوق های چوبی و چمدان ها قرار می گرفتند.

سخت ترین قسمت انتخاب اسباب بازی های شان بود. کدام را بردارند، کدام را بگذارند! جعبه بازی شطرنج و مار و پله خیلی بزرگ بود. عاقبت فقط جا برای یکی دوتا کتاب و یکی از عروسک های آنا باقی مانده بود. آنا نمی دانست خرگوش صورتی اش را بردارد که از وقتی به یاد داشت همیشه کنارش بود، یا سگ پشمی ای که تازه هدیه گرفته بود و وقت نکرده بود با آن بازی کند. همپی آن را برایش در چمدان گذاشت. ماکس توپ فوتبالش را برداشت. ماما گفت بعدا هرچه را خواستند برای شان به سوئیس می فرستند، پس معلوم بود که قرار است برای مدت زیادی آن جا بمانند».

 

داستان هایی از روزگار سخت

 

قصه های اردوگاه

«قصه های کولیما» مجموعه ای شش جلدی است از وارلام شالاموف، شاعر و نویسنده روس. «ساحل چپ»، که اخیرا با ترجمه نازلی اصغرزاده از طرف نشر مروارید منتشر شده، کتاب دوم از این مجموعه است. شالاموف در قصه های این کتاب از تجربه حضور خود در اردوگاه های کار اجباری دوره استالین نوشته است. او پس از طی دورانی سخت در این اردوگاه ها، به عنوان پرستار به بیمارستان های اردوگاه های کار اجباری فرستاده می شود. او شاهد عینی بسی چیزها از یکی از مخوف ترین دوره های تاریخ روسیه است.

در بخشی از مقدمه مترجم بر مجموعه «ساحل چپ» درباره وجه ادبی این قصه ها می خوانیم: «شالاموف در ساختار داستانی خود، سبک نوین و فرای سنت های کلاسیک را ابداع می کند و روایت های تاریخی را سنگ زیربنای آن قرار می دهد و بدین سان مستندات و ادبیات را به هم پیوند می دهد. قصه های کولیما تحقیق و تفحصی است در راستای ارائه سبک نوین بیانی و روایی، در شرح ماجرایی غیرمتعارف و تثبیت حکایت های استثنایی، چه از جنبه تاریخ بشری و چه رخنه در ژرفای روح آدمی. قصه های کولیما نه خیال است و نه چکیده حقایق، بلکه ثمره تراوشات مغزی بر پایه تجربه ها و روایت شخصی است. اینجا از تغییر و تحریف اثری نیست و همه چیز بکر است. اگر هم پیش نویسی در کار بوده باشد، طبعا در ژرفای ذهن است. قصه های کولیما تثبیت استثناهایی است در شرایط استثنایی. اینجا نه رئالیسمی در کار است و نه رمانتیسم و نه مدرنیسم که فرای ادبیات است و هم زمان هم مستند است و هم غنی از قوه ادبی».

برخی داستان های مجموعه «ساحل چپ» عبارت اند از: «جذامیان»، «در بخش پذیرش»، «تیم زمین شناسان»، «آکادمیسین»، «نقشه معدن الماس»، «بهترین تعریف»، «جادو» و «کتاب فروش». آنچه در پی می آید قسمتی است از داستان «جذامیان» از این مجموعه: «وقتی جنگ پایان گرفت، در بیمارستان، در برابر چشمان من، تراژدی غریبی روی داد.  جنگ باعث شده بود، از قعر زندگی، قشری بالا بیاید که پیش از آن در همه جا و همه حال از ظاهر شدن زیر نور خورشید واهمه داشت. این ها از محکومان یا اقشار زیرزمینی نبودند، این ها قشر کاملا پنهان و متفاوتی بودند. 

در دوران جنگ جذام خانه ها از هم پاشیده شده و جذامیان با سایر اقشار مردم در هم آمیخته بودند. آیا این یک جنگ پنهان بود، یا آشکار؟ جنگ شیمیایی بود یا میکروبی؟  جذامیان به سهولت خود را به جای مجروحان و معلولان جنگی جا می زدند، با آنان که به سمت مشرق می گریختند، همراه می شدند و به زندگی معمول، هرچند دهشتناکی بازمی گشتند؛ زندگی ای که آنان را به جای قربانیان و شاید هم قهرمانان جنگ می پذیرفت. جذامیان مانند دیگران زندگی و فعالیت می کردند.

جنگ باید به پایان می رسید تا مسئولان امر جذامیان را به خاطر می آوردند و بار دیگر جذام خانه ها دایر و از نو، با وجود آنان انباشته می شدند. جذامیان در میان مردم می زیستند، در حمله ها، عقب نشینی ها، شادی ها و شور و شوق پیروزی شرکت می کردند. در کارخانه جات و مزارع کار می کردند، رئیس و مرئوس می شدند، به جز خدمت سربازی که هرگز زیر بار آن نمی رفتند. شکل معیوب انگشتان شان، بی شباهت به آسیب ها و جراحت های جنگی نبود و اغلب آنان خود را از معلولان جنگی معرفی می کردند که در جمع جمعیت چند میلیونی، انگشت شمار بودند».



شارژ سریع موبایل